دیشب مامانش یه تیکه ی کلفت به من انداخت منم اینجور موقع ها لال میشم،بعد به همسرم گفتم مامانت چرا اینجوریه و فلان و بهمان بعد هی میگه بیخیال باش اهمیت نده،اخههههههه لامصب منتظر بودم تو بگی بیخیال باش تا من بیخیال باشم،من خیلیییییی فکر و خیالم زیاده و اصلا نمیتونم بیخیال باشم ،انقد امروز پوست لبمو کندم که یه دستمال کاغذیو کلا خونی کردم،چندین بار تا الان بهش گفتم بخاطر فکر و خیالم بریم پیش روانپزشک میخوام دارو مصرف کنم ولی همش میگه نه عوارض داره و فلان و بهمان،نمیدونم واقعا چیکار کنم الان از دیشب باهم حرف نزدیم،وقتی هم از خونه رفت بیرون توی پیام هرچی از دهنم درومد بهش گفتم(ازت متنفرم،بیشعورِ بی شخصیت،حالم ازت به هم میخوره و....)