۳۸ سالمه
هنوز ازدواج نکردم
توی راه عشق خیلی غصه ها خوردم خیلی عذاب ها کشیدم غیر قابل باور ...
مامان عزیز تر از جانمو پارسال از دست دادم
از وقتی خودمو بیاد میارم شاغل بودم همیشه کار کردم
بدون داشتن عشق بدون پشتیبان بدون پناه همیشه خودم تنها کار کردم
تا به این سن هیچ لذتی از زندگی نبردم
وقتی سختی هایی که توی کار کشیدم
استرس ها و اضطراب هامو یادم میاد دلم آتیش میگیره
وقتی مامانمو یادم میاد که چطور یکسال از درد سرطان زجر طاقت فرسا کشید و توی بیمارستان جون داد دلم آتیش میگیره
من خیلی تنها و بیچاره ام
بچه ها اینکه میگن خودکشی تاوان داره حقیقت داره ؟؟
از کجا معلوم اون دنیایی وجود داشته باشه
اگه وجود داشته باشه مامانمو میبینم
و اینکه دیگه از دردهای این دنیا راحت میشم
خیلی میترسم ولی دارم جدی بهش فکر میکنم