🔺این مرد خدا کیست؟
🔹روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی آن است. گفت به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت آماده کن.
🔹کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند.
🔹مردی بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی. اصحاب عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و گفت شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش صدا بگیرد.
🔹گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ به منطقهای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید. سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود: تعلیمشان دهید و آسان بگیرید، زیرا نیامدهایم مردم را به سختی باندازیم!
🔹گفته بود مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد ،حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید
🔹گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربهای گرسنه غذا میداد! از حقوق حیوانات غافل نبود و برای حیواناتش اسم گذاشته بود.
🔹روزی مردی را دید که ژولیده است. گفت آیا در خانه ات روغن نبود تا با آن موهای خود را مرتب کنی؟
🔹گفت اسراف همیشه حرام است مگر برای خرید و استفاده از عطر. خودش همیشه عطر گل بنفشه می زد و در سفر هم همواره آن را با خود می برد.
🔹در زمانی که با کفار صلح شده بود، به قصد خریدن زمینی در منطقه مناسبی از طائف، عازم انجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمینها را مردم خریده اند... نخواست بعنوان حاکم به زور چیزی را از کسی تصاحب کند.
🔹در زمانی که دختران سنگسار میشدند، دختران خردسال را بر روی زانو مینشاند و در جلوی دیگران آنها می بوسید تا محبت را بیاموزند. از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.
🔹وقتی پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی کند
🔹هنگام دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را بدلیل مصیبتی دانستند که به پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند است.
🔹دستور داده بودید کسی حق تعرض به آیینهای دیگر را ندارد و پیام خدا را آنگونه که هست به دیگران برسانند.
🔹روزی در حال عبور از حاشیه شهر به گروهی یهودی برخورد که در حال ساز زدن و خواندن بودند، او را به بزم خود دعوت کردند و او پذیرفت. شخصی از اصحاب او را دید و به یهودیان حمله کرد که چرا با این کار به پیامبر خدا اهانت می کنید. پیامبر بر آشفت و به صحابی گفت که آن ها قصد محبت داشتهاند و باید از آنها عذر بخواهد.
🔹گل را می بویید و میگفت که این بوی بهشت است و باید به گل ها و درخت ها احترام بگذارید.
🔹هرگز جنگی را به نیت کسب غنیمت و کشور گشایی آغاز نکرد و چون جنگی درگرفت عقبنشینی نکرد و به اصحابش میگفت: زندگی دو روزه با ذلت ارزانی اهلش و ما عزتمندیم و زیر بار زورگویی نمیرویم.
🔹دستور داده بود در جنگها کسی حق تجاوز به زنها و کودکان را ندارد، شاخههای درختان نباید شکسته شوند و چشمهها و چاهها مسموم نشوند؛ آثار و ابنیه تاریخی برای عبرت آیندگان محفوظ بماند و سالمندان کمک شوند و با اسیران بدرفتاری نکنند.
🔹گفته بود اگر صدای مظلومی را از هر دین و آیینی شنیدید به کمکش بشتابید.
🔹یکی از همسرانش کنیزی بود که زیبایی ظاهری نداشت و تازه سنش هم از او بیشتر بود؛ وقتی دید دیگران تمسخرش میکنند با ناراحتی فرمود خدا مسخره کنندگان را دوست ندارد و این زن اخلاق نکو و مهربانی دارد و همنشین من است.
🔹میگفت به پدر و مادر و همسر و فرزندان خود نیکی کنید و حق همسایگان را به جا آورید.
🔹از دروغ و بدگویی بیزار بود و میگفت راستگویان را خدا بیش از همه دوست دارد.
🔹نصیحت میکرد، اشدا علی الكفار و رحما بينهم باشید. با خودیها با گذشت برخورد کنید و مقابل کفاری که قصد پایمال کرد حقوق شما را دارند محکم و مقتدر باشید.
❇️ او پیام آور اسلام، رحمة للعالمین و اسوه اخلاق حسنه بود؛ مهم نیست دشمنان چه نمایشی از محمد(ص) و دینش میدهند، مهم این است که ما اسلام ناب محمدی را بشناسیم و به آن عمل کنیم که ذرهای نور، خروارها تاریکی را کنار میزند...