یکی از دوستای صمیمیم جدیدا ذات واقعیش واسم داره رو میشه
تازگیا متوجه شدم که راجب زندگیش خیلی بهم دروغ گفته بود حتی یکبار بهش گفته بودم که فلانی من اینو میدونمراجبت کلی دعوا انداخت که نه اینطوری نیست و...
بعدا دیگه دستش رو شد منم به روش نیاوردم
همیشه سر کوچکترین چیزا بهمدروغ میگه تا وقتی دورش خلوته هیچکی نیس دور و بر من میپلکه ولی امان از وقتی که چند نفر ادم دورش باشن بود و نبود من واسش مهم نیست
همیشه سر هدفام مسخره ام میکرد میگفت بشین تا بشه
تو دانشگاهمون ینفر بود من ازش خیلی بدم میومد و این متقابل بود
و دوستمم اینو میدونست ولی با این حال با این فرد رفته بود تو رابطه و بعد چند ماه اومد بهم گفت که اره من با اینمبهت نگفتمکه ناراحت نشی
سر این ماجرا درکش کردمو گفتم اوکی حتما دوست داشته طرفو
جدیدا فهمیدم که اینا قبل اینکه برن تو رابطه باهم دوست بودنو من خبر نداشتم فقط
یکی دوبار با اون طرف قهر کرده بود باز میومد دور برمن میپلکید از اون طرف بد میگفت وقتی اشتی میکردن میشد ادم قبلی
دیگه واقعا از دستش خسته شدم شما بودید چیکار میکردید؟
هروز خدا میبینمش نمیدونم چطوری رابطمو باهاش قطع کنم
بنظرتون چیکار کنم ؟