تو مغازه گوشیمو برمیداره مال خیلی وقت پیشه منم باور نکردم گفتم برو بیرون زنگ زدم مامانم بابام از روستا بیان همون شبی رفتن خونشون و داداشش و مامانش میگفتن ازین نیست و فلان ولی من از همون موقع حسم بد شد کلا، چند ماه پیش رفتیم شمال روز پنج شیشم بود گفتم بریم دیگ یهو گفت تو انگار از با من بودن خوشحال نیستی من سورپرایز داشتم بریم کجا و این حرفا و منم عصابم خورد شد گفت من اینهمه زحمت کشیدم این مدت منم گفتم خب منم زحمت کشیدم مگه یک طرفه بود این همه وسایل جمع کردم بریم آخرشم این ،برداشت گفت پولش چقد میشه بزنم به حسابت درحالی که من اصلا همچین منظوری نداشتم اصلا آدم فهمیده و منطقی نیست ین دعواها بزرگمون بوده کوچیکیاشو اصلا نگفتم
روز بله برون یه خانومه میگفت خوشبخت بشید بعدش گفت ایشالله از انتخابت پشیمون نشی بعد خواهرش شلوغ پلوغ کرد گفت نه دختر به این نازی اصلا چه ربطی داشت این جمله به جمله اون...
روز دختر بود گفتم چی برام گرفتی گفت مگه تو دخترمی تو زنمی من وظیفه ای ندارم ..
بعد چند ساعتش منم اینارو بهش گفتم
کلا خیلی ابراز احساسات میکنه و احساساتیه
فکر میکنم یکم کم داره عصبیه سر مسائل بیخورد هی بحث میکنه تو چتا اولا خیلی بیشتر بود الان کم شده زنگ زدم بیا وکالت بده کاراشو بکنم گفت من دنبال مشاورم اگه میخوای خودت برو شکایت کن ولی مشخص بود دروغ میگه نمیخواست بیاد وکالت بده از ترس مهریه که نمیخوام اصلا اونم
پنج شیش بار شده شبایی که خونه ماییم یکم جو سنگین میشه باد میکنه پامیشه لباساشو میپوشه بره چند بار نزاشتم گفتم کجا چند بارم رفت چند بار دیگه هم خونشون بودیم نصف شب گفت پاشو برسونمت خونتون حالا من میترسم اگه رفتیم سرخونه خودمون اینکارارو کرد بخواد برسونه خونمون یا دست بزن داشته باشه چی
داداشش رفته بود مسافرت چند روز رفتیم خونه اونا چون نزدیک مغازه هم بود داشتیم بازی میکردیم با حالت لبخونی گفتم خفه شو یهو قهر کرد سر حرفو باز کردم سنگین بود پاشد تو خونه تو چرا اینجوری میکنی این چه وضعشه داد میزد و...منم پاشدم حاضرشم زنگ بزنم بابام بیاد دنبالم گفت رفتی دیگ برنگرد یکم گذشت گفت بیا بدو برو که برسونمت اونشب گذشت فردا صبح بابام اومد دنبالم رفتم خونه فکر کردم دیدم فایده ندارد پیام دادم فایده نداره خیلی منو تحقیر کردی و....اونم پیام داد تو رو خدا و بقران و من دوستت دارم درستش میکنم تکرار نمیکنم صد بار اینارو گفت منم گفتم نه اومد دم در تا یه وسیلشو ازم بگیره مامانم برد براش بعد گفت بیا بالا و...منم رفتم زیر پتو مامانم یکم باهاش حرف زد نصیحتش کرد اونم میگفت باشه گفت برید بخوابید رفت تو اتاق به مامانم گفتم چرا گفتی بیاد بالا و..گفت گناه داره رنگش پریده بود دستش میلرزید منم رفتم گفتم آخرین باره که میبخشمت یعنی چی نصف شب میگی برسونم خونتون مگه چه مسئله ای بود
دوماه گذشت که تو این دوماهم بحث داشتیم بازم ولی کوچیک چند شب پیش کنار هم دراز کشیده بودیم یهو یه صدایی اومد گفتم صدا چیه گفت صدا مامانمه خرو پف میکنه گفتم نه انگار از دوره صدا جونوره دیدم ناراحت شد سکوت کرد گفتم ببخشید منظوری نداشتم از قصد نگفتم یهو پاشد لباسامو پرت کرد جلوم گفت حاضر شو سوار ماشین شدیم نصف شب ساعت یک میکوبونه رو فرمون و داشبورد با مشت با اینکه صدبار گفتم من حالم بد میشه دفعه پیشم قلبم درد کرد خودشم بود که رفتیم دکتر
منو رسوند خونه من تو کوچه بودم منتظر بودم درو باز کنند چند بار دیگه هم کوبید رو فرمون صداش اومد از فاصله ده پونزده متری نصف شب
دوشب گذشت ازون ماجرا زنگ زد سلام خوبی منم سنگین جوابشو دادم نمیخواستم اصلا باهاش حرف بزنم ولی چون مدارکم دستش بود برا وام ازدواجش ترسیدم لج کنه نده بدون اینکه اصلا عذر خواهی کنه یکم حرف زد و تموم شد باز پیام داد دلم تنگ شده و فلان منم گفتم ممنون فرداش بهش گفتم از دروغ که مدارکو لازم دارم فکنم میخوان واممو بدن بیام بگیرم گفت آره رفتم تو مغازه ازش گرفتم دیدم چشاش اشکی شد گفت برو منم اومدم پیام داد احساسی شدم نمیخواستم ناراحتت کنم و فلان
حالا یه هفته گذشته خانوادش اصلا زنگ نزدم ماهم میخواییم بریم شکایت کنیم و.. تلاشمو کردم بنظرتون کارم درسته ؟خیلی مغروره حتی عذر خواهی نکرد