من تو خونه کراشم اینا نشسته بودم داشتم چای میخوردم
یهو حس کردم خونه خیلی ساکت شده رفتم دیدم بعله رفتن تو باغ منم خواستم برم یهو تو راهرو کراشمو دیدم
اینجوری نگام میکرد😚☺️😊
منم اینجوری 🥲😅
یهو ب خودم اومدم دیدم رو هوام
اره بغلم کرده بود و منو داشت میبرد تو اتاقش..🙈
تو اتاق تازه داشت بم اعتراف میکرد ک دوسم داره
ک یهو مامانم صدام زد جمانه جمانه
و اینطوری رشته فکر و خیال و رویا من پاره شد🥺😂💔