
شب بیداریها و فکر کردن ها تمامی ندارد ترافیک ذهن سنگین سنگین است
مشغله های ذهنی آنقدر زیاد شده اند که در مغزم باهم تصادف می کنند و به مخ واژگون میشوند و بر صفحه ی مغز پخش می شوند
مدتهاست مغزم فریاد که نه نعره می زند از دست این همه شلوغی فکر و دغدغه
چندباری خواسته است خود را به دار آویزد یا از دهان یا حلقم بیرون بزند تا خلاص شود و به خلوتی برود
اما سلولهای خاکستری جلویش را گرفته اند امشب بارها و بارها با خود این جمله را تکرار کردم
لعنت بر این زندگی پر دغدغه🛑