سرم درد میکنه، حس سرما خوردگی دارم اما در واقع فقط چاییدم. سینوس های محترمه آب سرد بهشون خورده و هوس چاپیدن به سرشون زده. حالا هر چی من بهشون میگم والا به پیر به پیغمبر الان وقتش نیست، بزارید روزهای سیاه زمستونی بچایید! میگن نه دوست داریم آخر پاییز بچاییم. منِ بیچاره هم تسلیم.گفتم باشه بچایید ببینم...اصن کی با چاپیدن افتادِ تو رخت خواب که من دومیش باشم؟!!... خلاصه که الان تو تختمم و دارم این کلمات محترم رو مینویسم...زورم به سینوسام نرسید...زورم به هیچی نمیرسه...فقط زورم به کلمات میرسه و اشیا و آدمها که قصه بشند برن تو کتابا...
عزت زیاد، علی یارتون