2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

2361 بازدید | 185 پست

قبل از هر چیزی اینو بگم ک من باتمام ناراحتی این داستانمو براتون نوشتم و ازتون انتظار درک و کمک دارم...گفتم ک فقط با بیان کردنش بتونم از شماخانمهای باتحربه ی این سایت کمک بگیرم...

پس باالفاظ بد( چقدر بی رحمی..ظالمی..خداهیچکس و گرفتاره تو نکنه) باهام برخورد نکنین چون من زخم خوردم..چون من کسی ام ک توی این جریان بینهایت صجر کشیدم و خودم شناختم ک ظالمم.ریشه ی این بی رحمیمم به سرشتم برمیگرده و خانوادگی و ژنتکپیکی ادمهایی هستیم ک بی رحمی و داریم توی خونمون....

پس بهم نگین چون دلم بیشتر از این میشکنه...

فقط کمکم کنین...

باتمام وجود و از ته دل

اومدم ک دردودل کنم باهاتون

.

جدای از قضاوت منتظر نظراتتون هستم و باجون و دل گوش میدم بهش...


من ساکن تهرانم کالسکه شیر ساز و کل چیز های کوچولوم رو از اپ بی‌بی لایف سفارش دادم. راستش اولش برای خرید اینترنتی سیسمونی یکم حساس بودم، مخصوصاً از بابت اصل بودن جنس‌ها، ولی وقتی سفارشم رسید واقعاً خیالم راحت شد 😊

همه چیز دقیقاً همون چیزی بود که توی سایت دیده بودم، بسته‌بندی خیلی مرتب بود و ارسال هم سریع انجام شد. از پشتیبانی هم هر سوالی داشتم خیلی خوب راهنماییم کردن.

در کل تجربه خرید خیلی خوبی داشتم و چیزی که بیشتر از همه برام مهم بود این بود که محصولات اصل و اورجینال بودن. حتماً برای خریدهای بعدی هم دوباره از بی‌بی لایف سفارش می‌دم 💜👶🏻

https://babylifeshiraz.com/app/

بگوعزیزم

من تکه ای از پازل خداوندم،میدانم آفریدگاری دارم که همیشه بوده،همیشه هست،رهایم نمی کند،عدم درقاموس پروردگارم واژه ای بی معناست...من قطعه ای اززندگانیم،تکه ای از پازل هستی،خدایم مرا آفریده تا آینه ی او شوم..آفریده تا جان ببخشم،امید دهم،من تکه ای از پازل زندگی هستم،اگر خود را گم کنم همه چیز وهمه کس ناقص می مانند.من باید آگاهانه زندگی کنم تا پازلی که خدا چیده بر هم نریزد.❤👨👦👶👼❤

خانمها خانواده شوهر من ی خانواده ضعیف خیلی صعیف از لحاظ مالی هستن پدرسوهر معتادو..ی مادره خیلی زحمتکش و الگو ک جون داده برای تربیت بجه هاش خوشبختانه زندگی بچه هاش خوب شده غیراز ی دخترش ک طلاق گرفته و دوتا دختر داره ک کوچیکه چهارپتج سالشه بزرگ ام دبستانیه

خواهرشوهرمم هیچ پشتوانه ای نداره( حتی شوهر خودمم کاریش نداره کلا همدیگرو دوست دارن ولی هرکی زندگی خودشو داره و چون همشون از بچگی زخم خورده بودن بخاطر وصعیت باباشون هرکی ک ازدواج کرده ب خاتواده ی همسرش دلبسته شده ) مجبوره کار کنه خواهر شوهرم...شوهرشم ی ادم فوق العاده بی مسلویت  ک بجه ها ش هم حتی قبولش ندارن یجورایی حس کنین پدری ندارن

چون زندگی خواهرشوهرمو بهم ریخت و بلاخره طلاق گرفتن و بجه ها بامادرشوهرم اینها زندگی میکنن ولی بااینک وصعشون صعیفه ولی از خوردنی و اینها چیزی کم نمیزاره براشون ماددرشوهرم

خلاصه ی خونه ی کاملا فقیرانه با دوتا بجه ی معصوم ودرنظر بگیرین ک مادرشونم سره کار میره ک بتونه پولی جمع کنه و...

بچه ها باهوشو خیلی  دخترهای خوبی ان ولی درست تربیت نشدن جوری ک بزرگه مثه ی دختر همسنش رفتار نمیکنه و خیلی خام تره...

این بچه ها ب وضوح کمبود محبت و میبینم درشون ن تنها من بلکه همه..جتی مادرشونم اونجوری ک باید و شاید بهشن محبت نمیکنه چون خودشم درگیره ...خووشم نیاز ب ی سرپناهی داره

خلاصه اینک بچه ها بینهایت داغونن از بی پدری و اینک حامی ندارن...

۲..این ی توصیح کلی بود از شرایطتشون تااینجاش ربطی بمن نداره و لی از اینجا ک این بچه ها مخصوصا کوچیک بمن وابسته شدن( چون‌محبتی از کسی نمیبینن) من بهشون محبت میکنم اینها بمن وابسته شدن و من و اونقدر دوست دارن و مدام دلشون میخواد من برم اونجا یا اونها بیان پیش من خونمون
منتها من ی مشکلی دارم اونم این ک نزدیکهای یکساله ازدواج کردمو و دلم میخواد تنها باشم تو خونه ی خودم و ایت دوتا مدام دلشون میخواد پیش من باشن
التماسم میکنن.و ب هر طریقی شده میخوان بیان حتی میگ کارهاتو میکنم ک بزارمش بیاد میشم حالا کوچیک کمتر ولی بزرگ خیلی زیاد..
جوری ک وقتی پیشم نیاد اینقدرر خوشحالن و سرجاش شوق میکنن...
ولی من ساعتهای اولی ک اومدن باشون خوبم بعدش دیگ نمیتونم و دلم میخواد سریع تر برن و باهاشون با بداخلاقی و داد و اذیت کردن و دستور دادن میخوام ک ساکت باشن و کلی دعواشون میکنم و فقط نمیزنمشون ...و دااااد سرشون جوری ک کوچیک بار اخر از ترس قایم شده بود..

.. خودم از لحاظ روحی نرمال نیستم و نیاز ب ارامش توی خونه دارم کلا ادمی هستم ک یکم تنبلم و دلم میخواد تنها باشم توی خونم و توی جمع ها هم میرم و اهل سفرو بیرون رعتن و همه چی هستم ولی تنهایی هامو هم دوست دارم و اگر ازم‌بگیرنش بهم میریرم....خلاصه من با هزار بدبختی و دادو اذیت کردن گفتم نمیتونین ک هرموقع خواستین بیاین و متقاعدشون کردم ک نمیتونن همیشه بیان...

اوایل ک دلش میخواست بیاد شب ها بخوابه خونمون و جوری التماس میکرد ک خدا میدونه....

ب هیچ عنوان اجازه ندادم..

نمیتونستم

دلم میخواست توی خونم راحت باشم و اینها اینقدر علاقه بمن دارن ک وقتی پیشمن هرجامیرم میان دنبالمو میچسبن بهم...

خلاصه اینو بگم ک وابستگیشون بمن زیاده

و من اخلاقمم واقعت باشون خوب نیست و جوری رفتار میکنم ک ازم حرف شنوی دارن و گاهیم البته باسون خوبم( زمانهایی ک خونه مادرشوهرمم و بنفعمه )

نگین متعادل رفتار کن چون خودمم نرمال نیست رفتارم و نمیتونم تو هر شرایطی یجور باشم و کلا توی فیلمم جلوی دیگران

و اصلااا نمیتونم خودم باشم جلوی دیگران و کلا ادم راحتی نیستم...

بچه ها بزارین همشو بگم بعد شما کمکم کنین هنوز تموم نشده این‌پستی ک میزارم بعد از این پست اخرمه


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108