مامانم بخاطر خواهرم و بچش ک خواهرم جدا شده بابامو ول کرده رفته با خواهرم یکی از خونه های بابام
بابامم هی گفته بیا مامانم گفته برو زن بگیر بابام رفته گرفته
مامانم شام دعوتشون میکنه شام میرن اونجا
من کلا سالی شاید ی بار ببینمشون بااینکه نزدیکیم
خلاصه مامانم هی میگه بیا خونمون میگم فلان روز میام اونروز زنگ میزنم میگه نیا نیستیم
منم ی سری اون طرفا کار داشتم بابام اصرار اصرار بیا پیش ما
رفتم بااینکه بابام جای دور دعوت بودن بازنش خودشونو رسوندن خونه
من عادی بودم حرف زیادم نزدم
خلاصه بعد اون دوبار گفتم ب مامانم بیام اونجا گفت نیستیم
الان پیام داده