به خاطر بابام و بیماری روحی حادی که داره مامانم گفت پیشش باشن سرگرم بشه دورش شلوغ باشه وقتی بابام خونست دیگه همش نیوفته یه گوشه و بره تو فکر
دکترشم گفت اینطوری خیلی بهتره
یکی دو ساعت دیگه میرسن
راستش من با مامانبزرگم زیاد نمیسازم🫠
ولی به خاطر بابام دیگه مجبورم این مدت رو تحمل کنم و کوتاه بیام
اگر یه زمانی گیر داد یا هر چیزی چطور رفتار کنم؟
عمه هم که مجرده اون رفتارش خوبه خداروشکر و باهاش اوکیم