2777
2789
عنوان

رمان جدید

| مشاهده متن کامل بحث + 103594 بازدید | 2284 پست

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

پارت_861# - لیلا، مهدیار رو که می‌بینم؛ یادم میاد این زندگی هنوز قشنگیاشو داره، یادم میاد همه چی تو ...

حالا هزار نفر به مهدخت توهین کردن 

از خانواده خودش بگیر تا خانواده سعید و حتی خود سعید و بچه های کمپ 

یه کلمه اسماعیلی گفت اونو کرده تنبون عثمان 😅😅😅

بی لیاقت نباش دیگه مهدخت 

این همه بهت خوبی کرد 

💙💙ممنون میشم برای سلامتی و عاقبت بخیری پسرام  یه صلوات بفرستید💙💙

یعنی اسماعیلی همون سعیده🤔😶

 الان پارتای جدید و خوندم ،نه نیست😁 پس یعنی عاشقش میشه🤔 اون سعید گلابی خداکنه حذف بشه‌ ،باز یه وقت نره سروقت اون چند صفحه از زبون سعید بنویسه که رفت کارگاه غصه خورد اومد 😶

وای یعنی من نشستم زااار زدم اون وقتی که موهای مهدخت رو زدن 🥺💔 خیلی گریه کردمم

همش منتظرم به سعید برسه ... 

پارت جدید گذاشتی حتما لایکم کن 

بعد از مرگ تو منم مردم ، ولی فقط تورو خاک کردن💔:)

بهت حسودیم شد استاتر عزیز

منم یه تایمی خواستم رمانی که می‌نویسم رو اینجا منتشر کنم جز. دو نفر اصلاً استقبال نکردن 


انشاالله موفق باشی 💚 

یه وقتایی سکوت بهترین جوابِ... ولی کاش میشد فریاد زد🫠

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز