۱۳ ساله که ازدواج کردم و دو تا دختر ۱۰ و ۶ ساله دارم،اوایل ازدواج خیلی با همسرم خوب بودیم خیلی هوامو داشت ولی با گذشت زمان انگار فهمید که دیگه من موندنیم و هر کاری دلش خواست کرد،از لحاظ رابطه زناشویی اگه اوکی بدم کلا همه چی وفق مرادمه ولی اگه نه بگم کلا یه آدم دیگه میشه(من خیلی سردترم) اکثر شبا تا ۱۱،۱۲ خونه نیست و با دوستاشه،من تو شهر غریب بدون هیچ آشنایی به خاطر کار شوهرم زندگی میکنم،اوایل ازدواج قهر و آشتیامون حتی به یک روز هم نمیکشید،الان حدااقلش یک هفتس،شده که یک ماه هم تو یه خونه با هم حرف نزدیم،اونم سر هیچ و پوچ دیشب انقد حالم خراب بود به مادرم گفتم که چقدر خستم،میگه جمع کن بیا طلاقتو میگیریم نمیذاریم دیگه سختی بکشی،موندم تو برزخ یعنی این ۱۳ سال همش هیچ بود؟!!
فقط خدا میدونه ی زن خسته چی میکشه وقتی هم هیچ پشت وپناهی هم نداریی کسی را نداری باهاش دردودل کنی
دقیقا،تا حالا با کسی درددل نکردم پریروز داشتم تو تب میسوختم ولی ولم کرد رفت انقدر گریه کردم مغزم کار نمیکرد،فقط میخواستم یه تیغ دستم بود و خودمو راحت میکردم،ولی به خاطر بچه هام شب رو صبح کردم و به مادرم زنگ زدم،من دیگه نمیکشم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.