بچه های اتاق تو خوابگاه از باز و بسته شدن خود به خود در و شنیدن یه چیزایی و یه صداهایی حرف میزدن و من اهمیت نمیدادم.
تا اینکه یه شب دوستم دید در خود به خود باز شده ترسید و اومد پیش من خوابید و من آیت الکرسی خوندم. وقتی خوندم یه صدای خیلی ترسناک و وحشتناک جفتمون شنیدیم و از اتاق فرار کردیم.
فردای اون روز رفتیم سرپرستی هر کاری کردیم اتاقمونو عوض نکردن و ما هم وقتی دیدیم مجبوریم تو اون اتاق بمونیم. قران خوندیم.
هر روز تو اتاق قران پخش کردیم اسپند دود کردیم. قران رو روی اب خوندیم و دور تا دور دیوارای اتاق زدیم. نمک ریختیم جلو در و زیر سرمون و بهمون سنجاق قفلی وصل کردیم . چند تا قران اوردیم چهار طرف اتاق گذاشتیم.
همه چی حل شد.
یه چند شب ترسیدیم ولی بعدش همه چی عادی شد و دیگه علائمی ندیدیم.
حتی برامون از اداره ی کل بازرس فرستادن و ما هم به خیال این که مشکل حل شده گفتیم که دیگه مشکل رو حل کردیم و دیگه خبری نیست. بازرس هم گفت افرین با کارایی که کردین زدید نابودش کردید رسما.
تا یک ماه خبری نبود و ما هم دیگه درگیر درس شدیم. بازم قران میخوندیم ولی کمتر.
تا اینکه یه شب تو خواب یکی محکم و تند تند داشت مشت میزد به زیر تختم و من از خواب پریدم.
به دوستم گفتم اون گفت که برعکس همینو مشت زدن از بالا حس کرده.
ترسیدیم و دیگه چند شبه تو سالن مطالعه میخوابیم و تو اتاق نمیریم.
به نظرتون واقعا اتاقمون چیزی داره؟ چیکار کنیم که نترسیم؟ به خدا از تحصیل و زندگی تو شهر دیگه و دانشگاه بیزار شدیم از بس عذاب میکشیم و همیشه ترس داریم