خانواده خودم که دورن.خانواده همسرمو بعد ۸ماه.همه چی رو اماده کردم فقط برنجمو به مادرشوهرم گغتم که زود بیاد بزاره و به خوشی تموم شد.ولی زیاد استرس داشتم
منم دانشجو بودم اون موقع یادم نیس تقریبا یک ماه بعد بود فک کنم غذام قرمه سبزی بود چون استرس داشتم از ظهر گذاشته بودم با حرارت خیلی کم رو گاز خوشمزه و جا افتاده شده بود ساعت ۹ شام اوردم پدرشوهرم کلی تعریف کرد از دست پختم و مادرشوهرم چپ چپ نگاه پدرشوهرم میکرد چون اشپزیش خوب نیست و غذاش همیشه دیر حاضره مثلا ۱۱ ونیم اینا شام میده پدرشوهرمم همیشه شاکی میشه و قهر میکنه شام نمیخوره این بود از انشای من.
پناه میبرم به خدا از اندوهی که قلبم را در سکوت میخورد...