من تا هیجده سالگی مادرم نمیذاشت کار کنم و منو دختر بچه میدونست. از هیجده سالگی مهارت هایی یاد گرفتم و تونستم باهاشون کار کنم و پول در بیارم ولی رفتم دانشگاه و تموم وقتم واسه دانشگاه میرفت و مجبور شدم کارمو پاره وقت ادامه بدم.
الان لیسانسمو تازه تموم کردم و ۲۳ سالمه و تازه دارم برای کارم با عشق وقت و انرژی میذارم و یه کم پس انداز میکنم و مسافرت میرم و تفریح و پس انداز و کار رو با هم دارم. ولی هی بهم میگن ارشد و دکترا بخون. میدونم اگه ارشد و دکترا بخونم بازم وقتم کلی میره و نمیتونم برای کارم که هدف و رویامه تلاش کنم و تازه سی سالگی به بعد که دکترام رو گرفتم باید بیام سراغ رویام که اون موقع هم تا بیام شروع کنم شده ۳۵ سالم و باید بچه دار بشم تا دیر نشده و حداقل پنج سال از عمرم صرف حاملگی و بچه داری میشه.
چهل سالگی تازه باید رویامو کامل کنم؟ حس میکنم تا الانشم درس و دانشگاه منو از زندگی و پیشرفت انداخته. درس به درد کسی میخوره که میخواد کارمند شه نه منی که از اولشم شغل ازاد دوست داشتم.
من حس میکنم خیلی عمرم رفته و دوازده سال عمرم رو تو مدرسه و چهار سالش هم تو دانشگاه از دست دادم و الان که دارم کاری که دوست دارم انجام میدم از همیشه بیشتر حس مفید بودن و زنده بودن میکنم و همش میگم چه قدر دیر شد چه قدر پیر شدم و انگار خیلی کم وقت دارم