از خدا یه جورایی دلگیرم من بنده زیاد بدی نبودم درسته کاملا بی گناه نبودم ولی تو کل عمرم آزارم به یه مورچه نرسیده ولی خدا خیلی اذیتم کرد خیلی زیاد بارها عاشق شدم و شکست خوردم خیلی وقتا حتی ابراز نکردم قلبم تیکه تیکه شدم خیلی وقتا از بچگی همه مسخره ام کردن الانم خیلی تنهام ۲۰ سال از عمرم گذشت ولی جز تلخی چیزی یادم نمیاد بقیه شم همین جوری میگذره قبلا نماز میخوندم ولی الان که صدای اذان رو میشنوم یه جورایی دلم میخواد ازش فرار کنم دلم نمیخواد خدایی رو که دوسم نداشت رو عبادت کنم😔
خداوند همیشه هوای بنده هاشو داره. من هم بعنوان یک مرد در زندگیم شکست رو تجربه کردم. اما معتقدم حتما حکمتی درش بوده ، و خداوند بزودی آدم مناسب رو وارد زندگیم میکنه.