2777
2789
عنوان

خواستگار

114 بازدید | 15 پست

بچه ها من یه دونه تاپیک زدم گفت  خواستگار میاد ولی میرن پشت سرشون هم نگاه نمیکنن. حتی یکی یه ماه اصرار داشت بیاد بالاخره قبول کردیم بیاد چون پسرت پنج سال کوچکتر از من بود ولی میگفت سن  برام مهم نیست بعد کلی اصرار قبول کردیم ولی همین که ما قبول کردیم پشیمون شدن نیومدن. دوستم میگنه نکنه دعا داری واقعا خیلی ناراحت میشم . نپرسید چند سالته و این . الان مساله سن من نیست مساله اینه که اینا میان و میرن بدون هیچ دلیلی

برای ازدواجم و سلامتی مادرم یه دونه صلوات مهمونم کن

خب شاید اونا دلیل دارن شما نمیدونی

مثل خونه و خانواده و محل زندگی و رفتار و غیره

هر چیزی رو به دعا ربط ندین

روزی سگی داشت در چمن علف می‌خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟! سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می‌خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...     #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خب شاید اونا دلیل دارن شما نمیدونیمثل خونه و خانواده و محل زندگی و رفتار و غیرههر چیزی رو به دعا ربط ...

بعد این همه اصرار

برای ازدواجم و سلامتی مادرم یه دونه صلوات مهمونم کن

برای خواهرم اومد از یه قومیتی که با ما خیلی تفاوت دارن نزدیک دو سال تماس می گرفت و سخنرانی می کرد که شما خیلی قومیت پرستید و وقتی اجازه بهش دادیم بیاد خونه مون رفت پشت سرشو نگاه نکرد

برای خواهرم اومد از یه قومیتی که با ما خیلی تفاوت دارن نزدیک دو سال تماس می گرفت و سخنرانی می کرد که ...

بدون دلیل حتما

برای ازدواجم و سلامتی مادرم یه دونه صلوات مهمونم کن

بعد این همه اصرار

خب ربطی نداره

اصرار میکنه ولی دیدگاهی که ازتون نداره

روزی سگی داشت در چمن علف می‌خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟! سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می‌خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...     #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
خب ربطی ندارهاصرار میکنه ولی دیدگاهی که ازتون نداره

خوب پس چرا اصرار میکنه بیاد زمین وزمان هم خبر دار کرده که داره میاد خواستگاری من

برای ازدواجم و سلامتی مادرم یه دونه صلوات مهمونم کن

خوب پس چرا اصرار میکنه بیاد زمین وزمان هم خبر دار کرده که داره میاد خواستگاری من

من همینو دقیقا گفتم الان و شما رفتی سر خونه اول دوباره

میاد یه چیزی میبینه که میره

دلیلش اینه

که قبلش اون چیز رو ندیده

روزی سگی داشت در چمن علف می‌خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟! سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می‌خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...     #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
خب شاید اونا دلیل دارن شما نمیدونیمثل خونه و خانواده و محل زندگی و رفتار و غیرههر چیزی رو به دعا ربط ...

اخه اصلا نیومد چیزی رو هم ببینه همش تماس میگرفتن بیایم میگفتیم نه بار اخر گفتیم باشه بیاید فردا . نیومدن

برای ازدواجم و سلامتی مادرم یه دونه صلوات مهمونم کن

اخه اصلا نیومد چیزی رو هم ببینه همش تماس میگرفتن بیایم میگفتیم نه بار اخر گفتیم باشه بیاید فردا . نی ...

کسی پشتتون حرف نمیزنه؟

شاید میان تحقیق پشتتون بد میگن خی

روزی سگی داشت در چمن علف می‌خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟! سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می‌خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...     #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792