من حتی نمیدونم چحوری باهاشون صحبت کنم، الان بابام کنارمه»دلم میخاد تا تنهاس سرصحبتو باز کنم ولی نمید ...
آره میدونم درکت میکنم
حالا من بابام گیر نیست میگه اشکال نداره ولی خب از مامانم حرف شنوی داره..مامانمم هرموقع میره پیش خاله هام میاد شروع میکنه میگه بدون عروسی نمیشه بری منم اعصابم خوردمیشه باشوهرم بحث میکنم
ببین اگه من یه درصد از فامیلامون خوشم میومد یه عروسی کوچیک میگرفتم دهنشونو میبستم ولی از فامیلامون بیزارم چون سرعقدم خیلی دخالت کردن الانم فضولی میکنن مخصوصا فامیلای مادرم..بخاطرهمین نمیخوام شکمشونو پرکنم