2821
2789
عنوان

خاطره بازی

85 بازدید | 5 پست

توروخدا بیان از خاطره های خوبتون بگین از زندگی خوبتون از لحطه های شادتون از خوبیای همسرتون منکه مردم از اینهمه تلخی و خیانت و خواهرشوهر و مادرشوهرووو.....بیاین از شادیامون بگیم  

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

من با وجود بچه هام خداروشکر شادم

ایمان دارم که قشنگترین عشق،نگاه مهربان خداوندبه بندگانش است.زندگی رابه اوبسپارومطمئن باش که تاوقتی پشتت به خدا گرم است،تمام هراس های دنیا خنده دار است  

نمیدونم چجوری این خاطره یادم اومد.....یه شب توی دوران دوستی منوشوهرم،ساعتای2یا2:30شب بودداشتیم بهم اس میدادیم بعدیهوگفت دلم خیلی برات تنگ شده بیام دم درخونتون ببینمت؟!منم گفتم نه بقیه بیدارمیشن ونمیشه واینا!اماشوهرم گیردادواومد!اس دادگفت من دم درتونم!یادمه دقیقاتوی تاریکی اتاق حتی برای اینک بقیه بیدارنشن نورگوشیمم روشن نکردم لباساموپوشیدم وکلیدهاروبرداشتم ورفتم دم در!کفشامم دستم گرفتم ک دم دربپوشم!یه نفس عمیق کشیدم ودروبازکردم واون دقیقادستاش توجیبش وپشت دروایستاده بود!هههه کلی بهم خندیدیموسلام کردیم دروبستم وبیرون یکم نشستیم جلوی درمون تاساعت4صب!!حرف میزدیم!بعدش هواکم کم داشت روشن میشد من اومدم خونه واونم رفت....وای خداچ روزایی بود!الان 3سال گذشته

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز