نمیدونم چجوری این خاطره یادم اومد.....یه شب توی دوران دوستی منوشوهرم،ساعتای2یا2:30شب بودداشتیم بهم اس میدادیم بعدیهوگفت دلم خیلی برات تنگ شده بیام دم درخونتون ببینمت؟!منم گفتم نه بقیه بیدارمیشن ونمیشه واینا!اماشوهرم گیردادواومد!اس دادگفت من دم درتونم!یادمه دقیقاتوی تاریکی اتاق حتی برای اینک بقیه بیدارنشن نورگوشیمم روشن نکردم لباساموپوشیدم وکلیدهاروبرداشتم ورفتم دم در!کفشامم دستم گرفتم ک دم دربپوشم!یه نفس عمیق کشیدم ودروبازکردم واون دقیقادستاش توجیبش وپشت دروایستاده بود!هههه کلی بهم خندیدیموسلام کردیم دروبستم وبیرون یکم نشستیم جلوی درمون تاساعت4صب!!حرف میزدیم!بعدش هواکم کم داشت روشن میشد من اومدم خونه واونم رفت....وای خداچ روزایی بود!الان 3سال گذشته