ما سه سال پیش که عروسی کردیم یه زمین داشتیم با پول وام ازدواج دادیم به پدر شوهرم تا این خونشو داد مشستیم خودش گفت هر وقت بخواید یه زمین میگیرم بعد امروز به مادرشوهرم برای اولین بار تو عمرم گفتم یه زمین برامون پیدا میکنین اصلا حرف پول و زمین نیاوردم گفتم پیدا کنید ماشین و طلا بفروشیم بخریم گفت شما که پول ندارین گفتم پس فلانی یعنی شوهرم گفت بابام کمک میکنه مادرشوهرم گفت نه شوهرم گفته یه قرون بهشون نمیدم سه ساله مجانی نشستن تو خونم پول زمین برا خودمه
بعد اون رفت منم داشتم گریه میکردم آخه همه امیدمون به اون پول بود باباش اون موقع از ما گرفت واسه خودش بهترین خونه رو ساخت رفته نشسته حالا نمیده
شوهرم اومد دید گفت چیشده منم بهش گفتم
زنگ زده به مامانش ...مامانش معلوم نیس چی بهش گفته برگشته به شوهرم گفته زنت میگه فلانی باباشه باید به پسرش بده 😭😭😭بخدا من نگفتم شوهرمو انداخته به جون من انقد داغونم دارم میمیرم انقد گریه کردم