اولین بار که شوهرمو دیدم با یه دوستش بود(بعدها فهمیدم فامیل نزدیکن و رفیق فابریک همن)جوری که کل فامیل دوستی عمیق این دوتا رو میدونستن
دانشجو بودم تو شهری غیر از زادگاه خودم.با دوستم رفتیم بیرون .جمعه بود.تو ی مکان تفریحی .شوهرمو دوستشو دیدیم که با دوتا کوله پشتی بزرگ روپشتشون ازکنارمون ردشدن.ی چرخی زدیم و داشتیم برمیگشتیم که دوستم گفت اون دوتا پسره هرجا میریم هستن.
من عاشق پسرای سبزه با چشم درشت بودم.ازهمون دور که نگاشون کردم تو دلم گفتم اون سبزه چ جذابه.ازوناییه که من میخواما😅
بعد شوهرم اومد جلو و به من گفت خانوم این دوست من دیونم کرده.خودش روش نمیشه بیاد جلو .این شمارشه لطفا بگیر و بهش زنگ بزن.اون حرف میزد من محو خودش بودم.دلم برا خودش رفت ولی اون داشت برا دوستش تلاش میکرد.تو دلم آرزو میکردم کاش این حرفا رو از طرف خودش میگفت...
شماره رو گرفتم(بعدها فهمیدم شماره مغازه همسرم بوده .اون دوستش چون با پدرش کار میکرد و پدرشم اد م جدی و سخت گیری هست جرات نکرده بود شماره مغازه خودشون و بده و البته که حدود بیست سال پیش کمتر کسی موبایل داشت)
اون روز گذشت و من تماس نگرفتم..لصلا از دوسته خوشم نیومده بود.ولی چهره شوهرم مدام جلو چشمم بود
طولانیه
این تیکه شو کپی کردم
تو تاپیکام هست