خانوما ده ساله ازدواج کردم تو سن کم از رو احمق بودن بچه دار شدم ، دخترم ۸ سالشه بیش فعاله ولی خب نبردیمش دکتر همیشه ی خدا پول نداریم خاک تو سر شوهرم
شوهرم از اون مردا نیست که کمکم کنه صبح ساعت ۴ میزنه بیرون شب ساعت ۶ میاد خونه شام میخوره میره میخوابه
دیشب یه کلمه گفتم من دارم شام درست میکنم بیا به بچت درس یاد بده من از خونه بابام نیاوردمش که خب توأم یه خودی نشون بده خسته شدم 😔 برگشته میگه نه من حوصله ندارم ببرش اونور ، همه چیزش گردن منه ، بود و نبود شوهرم فرقی نداره فقط از نظر مالی کمک میکنه که اونم بخدا اگه خودم کار کنم بیشتر از اون درمیارم
توی خونه میدوعه اینور اونور از رو مبلا میپره پایین ، از صبح ساعت ۶ بیداره تا شب ساعت ۱۲ ، ظهر ها خواب نداره ، دلم میخواد یه نفر باشه ببره یه سال نیارتش بخدا خسته شدم 😔 گوشی برمیدارم ازم میگیره آرایش میکنم میگه منم میخوام ، مهمونی میریم با همه بچه ها دم به دقیقه دعوا میکنه هی میاد اعتراض میکنه مهمونی کوفتم میشه ، همسن و سالاشو که میبینم دلم میخواد بمیرم ، دختر خواهرشوهرم ۶ سالشه انقد بچه آرومیه انقد با درک و فهمه ، سر سفره همه غذاشونو تموم میکنن این انقد حرف میزنه عقب میمونه ، درس و مشق نمی نویسه همش سرشو گرم چیزای چرت و پرت میکنه
با گوشی بازی میکنه بهش میگم بازی کن من یکم بخوابم ، ۵ دقیقه نشده سر و صدا میکنه اصلأ انگار نمیفهمه یه نفر خوابیده نباید سر و صدا کنه ، انقد تو طول روز منو اذیت میکنه دیگه انرژیم برای شب تموم میشه شوهرم اومدنی بداخلاقی میکنم اونم طلبکار میشه که چرا اخلاقم بده
الان رفتم دیدم داخل آشپزخونه ماکارونی باز کرده خام خام داره میجوعه میریزه زمین نتونستم تحمل کنم یه دل سیر زدمش
خسته شدم بخدا 😔 دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس نباشه تک و تنها زندگی کنم 😔