در من غمِ بیهودگیها میزند موج
در تو غروری از توانِ من فزونتر
در من نیازی میکشد پیوسته فریاد
در تو گریزی میگشاید هر زمان پَر
ای کاش در خاطر گلِ مهرت نمیرُست
ای کاش در من آرزویت جان نمییافت
ای کاش دستِ روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی، رشتهی عمرم نمیبافت
اندیشهی روز و شبم پیوسته این است
من بر تو بستم دل؟ دریغ از دل که بستم!
افسوس بر من! گوهرِ خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید میشکستم
"حمید مصدق"