2777
2789

در من غمِ بیهودگی‌ها می‌زند موج

در تو غروری از توانِ من فزون‌تر

در من نیازی می‌کشد پیوسته فریاد

در تو گریزی می‌گشاید هر زمان پَر


ای کاش در خاطر گلِ مهرت نمی‌رُست

ای کاش در من آرزویت جان نمی‌یافت

ای کاش دستِ روز و شب با تار و پودش

از هر فریبی، رشته‌ی عمرم نمی‌بافت


اندیشه‌ی روز و شبم پیوسته این است

من بر تو بستم دل؟ دریغ از دل که بستم!

افسوس بر من! گوهرِ خود را فشاندم

در پای بت‌هایی که باید می‌شکستم


"حمید مصدق"

آخرین پرنده را هم رها کرده‌ام ؛ اما هنوز غمگینم چیزی در این قفس خالی هست که آزاد نمیشود✨🕊
2790
2778
2791
2779
2792