خسته ام از اینکه صبح دوباره بیدار میشوم
در چنگ هزار آشوب باز هم گرفتار میشوم
خسته ام از اینکه امروزم مثل همان دیروز است
در یک دایره می گردم و نقطه پرگار می شوم
خسته ام از اینکه همه عمرم فقط یک روز است
هنوز کودکم اما غرق در افکار می شوم
خسته ام از اینکه با نگاه جمعی میسوزم
آنقدر طعنه میشنوم تا که بیمار می شوم
خسته ام از اینکه در گوشه ای تک و تنهایم
روز و شبم چشم بدر منتظر دیدار می شوم
خسته ام از اینکه هر چه فکر می کنم همه نیست
گویی که هر روز محکوم و بر دار می شوم
خسته ام از اینکه دیگران می خندد پیش چشمم
چونکه میدانم دروغ است رنجیده افکار میشوم
خسته ام از اینکه روز و شبم یکگونه است
در یک تاریکی مطلق خسته و غمبار میشوم
خسته ام از اینکه سر تا به پا همه دردم
جان به لبم رسیده و همیشه خوار میشوم
خسته ام از اینکه بینم این میبرد آن میخورد
دین و دل را میفروشم بدتر از بدکار می شوم
خسته ام از اینکه زاهد خود را یکگونه می بینم
تو برو ترک وطن کن من هم رهسپار می شوم