دعوامونم اینجوری بود امشب اول اومدیم خونه مامانم، خونه مامانم حیاط داره، ماشاءالله دوتا بچه دوساله اصلا نمی شینه همش تو حیاط بدوبدو هستن منم دنبالشون. شوهرم خودش رفت بیرون،. بعدش رفتیم خونه مادرشوهرم اونجا هم همینجور، شوهرم با خواهر و مادرش گرم صحبت منم دنبال بچه ها، اصلا از این موضوع ناراحت نیستم، خیلیم خوشحالم که خدا این لطف رو بهم کرده