دوستم میگفت دوست خانوادگیشون پیدا کرده از تو یه قبرستون . ولی دوستم میگفت هروقت اونا رو میبینم بهم میریزم و ترس میگیره وجودمو
منم نمیدونستم و قبلش مدتی اینجوری بودم که بیخودی ترس تمام وجودمو میگرفت و از خونه فراری بودم نمیدونستم چجوری به شوهرم بفهمونم حال بدمو و اون فکر میکرد دیوونه شدم
بعد دوستم داستان دوستشو تعریف کرد و گفت زنگ زدم از مرجع تقلید پرسیدم گفت اون که رفته از قبرستون گنج پیدا کرده گنجش موکل و طلسم داشته و اونا ساغ تو هم اومدن .
نگو دلیل همه اون روزای سیاهم این بوده که از طریق همین دوست سراغ منم اومده بودن
خلاصه که چقد قرآن و نمک و بساط کردم تا خوب شدم