ما شام خوردیم رفتیم هیئت سه ساعت اینا اونجا بودیم.
هم مردونه داشت هم زنونه پدرم هم اومده بود
خلاصه از اونجا بدون پدرم برگشتیم خونه مادربزرگم تو ماشین مادرم گفت غذا ها رو بدیم اینجا برا مامانبزرگینا بابا یکی میاره شام خوردیم و این حرفا ؛ کارش کلا همینه مادر پدرش شام میان خونمون باقی غذا رو میده اونا ببرن بعد من ظهر هوس میکنم غذای شام دیشب بخورم میبینم همه رو داده بردن ؛ اگر میبردن میخوردن دلم نمیسوخت میبرن میذازن میمونه تو یخچال
خلاصه اینو گفتم بدونید اخلاقش همینه کلا
رفتیم تو من دیدم مادربزرگم ماست داره داخل یخچال ؛ من یه بیماری دارم که نباید لبنیات بخورم عاشق ماستم و یه مدت بود نخورده بودم دیدم ماست هست گفتم آخ جون یه چند قاشق با غذا بخورم در حد چند قاشق غذاااااا ...دوتا غذا برده بودیم اونجا سهم خودم و مامانم بود
بشقاب برداشتم قاشق برداشتم که چند قاشق ازش جدا کنم بریزم بخورم یهو مامانم بلند گفت نمیخواد بخوری شام خوردی براچی دست میزنی با لحن بد ...
یه لحظه بغض کردم مگه چند قاشق به کجا بر میخورد من بوی غذا بهم خورده بود ماست هم دیدم هوس کرده بودم
مادربزرگم ناراحت شد به زور غذا رو گذاشت جلوم منم گفتم نمیخوام دیگه دستت درد نکنه بابا سهم خودشو میاره خونه همیشه اونو میخورم
باز مامانم بهش گفت دلت برا اون نسوزه چاق شده لازم نکرده بخوره
بعد حالا اومدیم خونه دیدیم بابام غذا نیاورده به جای اینکه بگه ای وای بچم هوس کرده بود کاش میذاشتم دو قاشق اونجا بخوره برگشته به من میگه همون بهتر که نذاشتم اونجا بخوری جلو شکمتو بگیر 😔😔😔
بغض تو گلوم گیر کرده واقعا :)))))
چرا اینطوری کرد چطور دلش اومد