اول این بگم همسرم خیلی آدم خوبی بود خیلی انقدر که همیشه میگفتم بهتر از اون تو دنیا نیست تو همه چی بیست
اینو گفتم که نگید چرا باردار شدی
ده ساله ازدواج کردم یه دختر ۸ ساله دارم.
همسرم خیلی دوست داشت پسر دار بشیم
خب بچه اولمون دختر شد اولی بود زیاد چیزی نگفت دوست داشت چیزی که میخاد بشه اما اذیت نکرد
دومی رو خیلی امید داشت گفتم بریم ای وی اف گفت تو کار خدا دست نبریم
گفتم رژیم حتمی نیست و...
دومی هم دختر شد
دو هفته دیگه زایمان میکنم
از ۴ ماهگی که جنسیت را فهمیده بد شده دائم میگه دوست دارم غیر از تو یبار با یکی دیگه هم باشم فقط برای تنوع
به شوخی به جدی با خنده... همش میگه
ناراحت میشم میگه باز گریش گرفت میاد منت کشی
صب بهش گفتم من الان به حمایت نیاز دارم بعد از زایمان علایم افسردگی شاید بیاد اطرافیان باید حواسشون بهم باشه
اینم حمایتش
گاهی بداخلاق میشه قهر میکنه میگه من پسر دوست داشتم حالا به مامانتم میگم، یا کارو که به زن بسپاری همین میشه تو رفتی سراغ این ماما و.... قبلا اینجوری نبود
الانم کلی اخم کرد و غر زد و گفت که اگر قرار بود دختر بشه یکیشو داشتیم و گفت و گفت و رفت سرکار
کلافم کرده، ناشکریاش ناراحتم میکنه
بچم میره مدرسه وگرنه ول میکردم میرفتم خونه مادرم
شاید بگید میخاد تاج و تختش بی وارث نمونه اما درسته هرکسی یه جنسیتی دوست داره اما من تو این وضعیت این حرفا آزارم میده
میخام بچه بدنیا اومد به ماما بگم بچه را نبره نشون بده بغلش نده
حالم بده
میخام بهش پیام بدم خستم کردی
نمیدونم چیکار کنم خیلی رنجیدم....