عقدیم هنوز دعوامون شد اومدم خونه دیدم بلاکم کرده منم از حرص از همه جا بلاکش کردم
دیشب قرار بود بریم مهمونی طرف شوهرم دیدم مادر شوهرم زنگ زده که بیا منم نتونستم روشو زمین بندازم خلاصه خودم پاشدم رفتم
شوهرمم جدا خودش اومد
من رفتم طرف زنونه که همه ی خانوما تو اتاق نشسته بودن شوهرمم همش به بهونه مختلف میومد یواشکی یه نگاه به من میداخت میرفت دیگه طوری شد که شد سوژه همه میخندیدن دیگه😅
امروز صبح هم اومده برا مامانم نون خریده😂
شب شوهرم بدون اینکه حرفی بزنیم باهم رسوند خونه ولی بازم بلاکم هنوز چیکار کنم آشتی کنیممم