ازپریودیاش مدام ب شوهرم میگه
ازجلوگیریاش مدام ب شوهرم میگه
هی باسنشوجلوشوهرم خم میکنه و حالت داگی میشه
بچمو جلوسینش گرفته بود ب شوهرم میگفت بچت میخادسینه هامو بخوره
ب من میگه خواهرشوهرتو زایمان کردم شوهرت بیست سالش بود یک دسته گل بزرک برام خرید اومد بیمارستان
گفت سینتو سریع دربیارببینمچجوری میخوره....
منتوخونه سینهدهام جفتش بیرون بوده
شوهرت بچه کریه میکرده میدویده سمت من
من نمیدونم چراذهنیتم بهش خرابه