۱۸ ساله که بودم پسردایی دوستم که یکی یدونه و خیلی خوشگل و خوشتیپ بود اومد خواستگاریم ،،، تا ۲۰ سالگیم با هم بودیم بعدش همه چیز بهم خورد و از هم جدا شدیم،،،و روزهای سیاه زندگی من شروع شد هیچوقت ادم قبل نشدم ،،،یک سال بعدش با شوهرم ازدواج کردم ،،هیچوقت نتونستم شوهرمو دوست داشته باشم فقط زندگی رو ادامه میدم به عشق بچه هام
مامانم واسم تولد گرفته بود همه بودن اما من خیلی غمگین بودم انگار خبردارشده بودم سال بعدش سختیام شروع میشه وقتی همه رفتن تولد تموم شد خیلی گریه کردم یه حس خیلی عجیبی داشتم با تک تک سلول هام واقعا حس میکردم اون دختر زودرنج ولی پرازهیجان وخنده میخواد تبدیل بشه به صبور ترین آدم دنیا ....
صبح بیدار شدم رفتم کارت اهدا عضو گرفتم . بعدش تنها رفتم کافه و یکم زندگیم مرور کردم و ارزو کردم مرگ مغزی باشم حالا هر سنی که وقتشه . عصرشم با خانواده و دوستام گذروندم