2777
2789
عنوان

یه بچه ی کار

96 بازدید | 3 پست

وقتی بچه بودم تقریبا ۵ یا ۶ ساله اپن دوران خوب یادم نمیاد .اما این دو تا خاطره واسم واضحه

تو ماشین بودم و بادکنک داشتم یه پسره اومد کل می‌فروخت گفت گل و با بادکنک عوض کنیم گفتم نه مامانم که خواست بگه گریه کرد و رفت 

تو پارک نشسته بودیم پسره جوراب می‌فروخت چند بار اومد نخریدیم بار بعدی گفتم ای بابا هی میای نمی‌خوایم دیگه 

بابام دعوا کردم و بچه کیک داد اما نخورد و گریه کرد و رفت 

خیلی آشغالم نه ؟ حالم از خودم بهم میخوره 

توروخدا دعا کنید بمیرم نمی‌خوام این زندگی و دنیا را قدر نشناسم می‌دونم اما نمی‌خوام به خدا خستم 

همش دل همه را می‌شکنم 

هنوز که هنوزه یادشون میفتم اشکم در میاد درد میکشم چرا اون موقع این زر زدم 

من بچه بودم فکر میکردم مثل من یه بچه ی عادین 

حس میکنم اون بچه ها جلوم نیستند بابام جلومه بابای بیچاره ام تو بچگی که کار میکرد گشنه بود 


بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

عذاب وجدان را باید کسی داشته باشه که این بچه ها را مجبور می کنه کار کنند . بیشترشون مثل یک باند می مونند یک نفر هست سرپرستشون و بچه ها را مجبور می کنه براش کار کنند و اکثر بچه ها اجاره ای هستند و خانواده شان معتاد یا فقیر هست . کاش می شد همه بچه های کار را جمع کرد واقعا حق بچه کار کردن نیست . جمعه رفته بودم جمعه بازار شوش یک بچه دستفروشی می کرد یکی از دوستاش بهش گفت سردت نیست گفت خیلی سردمه ولی چکار کنم واقعا قلبم درد گرفت 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز