وقتی بچه بودم تقریبا ۵ یا ۶ ساله اپن دوران خوب یادم نمیاد .اما این دو تا خاطره واسم واضحه
تو ماشین بودم و بادکنک داشتم یه پسره اومد کل میفروخت گفت گل و با بادکنک عوض کنیم گفتم نه مامانم که خواست بگه گریه کرد و رفت
تو پارک نشسته بودیم پسره جوراب میفروخت چند بار اومد نخریدیم بار بعدی گفتم ای بابا هی میای نمیخوایم دیگه
بابام دعوا کردم و بچه کیک داد اما نخورد و گریه کرد و رفت
خیلی آشغالم نه ؟ حالم از خودم بهم میخوره
توروخدا دعا کنید بمیرم نمیخوام این زندگی و دنیا را قدر نشناسم میدونم اما نمیخوام به خدا خستم
همش دل همه را میشکنم
هنوز که هنوزه یادشون میفتم اشکم در میاد درد میکشم چرا اون موقع این زر زدم
من بچه بودم فکر میکردم مثل من یه بچه ی عادین
حس میکنم اون بچه ها جلوم نیستند بابام جلومه بابای بیچاره ام تو بچگی که کار میکرد گشنه بود