ببین اینکه برم باهاش حرف بزنم و اینا اوکیه اصلا فقط این استرس خودمه که نمیتونم بهش چیزی بگم
من رفتم مغازهاش کارتشو بم داد گفت کارهای جدید برامون میاد و فلان اومدم بیرون دیدم نگاه میکنه بعد کارتشو انداختم دور اومدم خونه چند ساعت بعدش یهو اومد تو ذهنم هی میخواستم فکر کنم بش نمیشد پشیمون شدم چرا پاره کردم کارتشو بعد دیگ چند روزی بود همش فکرم درگیرش بود سرکار که میرفتم از جلو درب مغازهاش رد میشدم همش نگاه میکرد بعد دوباره رفتم مغازهاش ب بهونه کار جدید گفتم کارتتو گم کردم دوباره داد بهم کارتشو فالو کردم بعد دیگ نگم برات باهم اوکی شدیم کمتر از یک ماه اومد خواستگاریم 😂😐😍