میگم حالا من یه چیزی رو از شما بپرسم شما نظرت رو بگو ماشالله خانم عاقلی هستی
من مادرشوهرم هر هفته بلا استثنا میره خونه خواهرش که تو مرکز استانه، خودشون روستا و ما شهرستانیم
اون ۶ ماه سال که گفتم شوهرم خونه نمیشع من اکثرا خونه مامانم بودم اما تا میرفتم خونه مادرشوهرم چهارشنبه که میشد تا من میرفتم باشگاه به بهانه دکتر میرفت خونه خواهرش ، حالا آخر هفته ها چون پسرش دبستانیه.... بعد من زنگ میزدم دکتر چیشد میگفت منتظریم یا اینکه صدا قاشق رستوران میومد و از قصد من و پیچونده بود پی خوشی خودش..... خودش قرار بود بره عمل رحم ، هرچی تابستون گفتم الان برو که بتونم پیشت بمونم شوهرم خونه نیست گوش نداد
موند الان رفته دنبال عمل و آزمایش و... که پدرشوهرم خونه نیست و خودشم رفته مونده خونه خواهرش
دیروز عصری زنک زد گفت پسرش رو بریم بیاریم خونمون و بریم لباس مدرسه هاشم از روستا برداریم من گفتم باشه فقط برای فردا من میرم باشگاه گفت بعد مدرسه میره خونه فامیلشون و خودشم عصری میاد
حالا امروز عصر دوباره زنگ زد گفت برین از خونه فامیل بیارین فردا ببر مدرسه من موندم اینجا برم آزمایشگاه
گفتم خب مگه اینجا آزمایشگاه نداریم، گفت نه میخوام اینجا بدم
ماشین خراب بود کفتم والا ماشین خرابه امروز شوهرم هم با موتور دوستش رفتن سرکار
گفت باشه میام خونه و قطع کرد
پیام دادم فردا اومدی آزمایشگاه ناهار میزارم بیا اینجا
جواب داد نه من موندم اینجا بچه هم موند خونه فامیل
بنظرت برخورد من بد و اشتباه بوده؟ پس چطور موقع خوشی ها و رستوران رفتن ها و بازار گردی یه به من تعارف نزد تنهایی بیا بریم...تا به مشکل برخورد یاد من افتاد ... حتی الانم باز حین همین دکتر و آزمایشگاه حسابی تو گشت و گزارن خب من چرا بچشو نگهدارم اونم وقتی شوهرم بعد ۴۰ روز تازه اومده خونه