دِه مرو دِه مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
قول پیغامبر شنو ای مجتبی
گور عقل آمد وطن در روستا
هر که در رُستا بود روزی و شام
تا بماهی عقل او نبوَد تمام
تا بماهی احمقی با او بود
از حشیش دِه جز اینها چه دِرَوَد
وانک ماهی باشد اندر روستا
روزگاری باشدش جهل و عمی
مولوی