از دستش خستمخیلی دلیل داره حس میکنم دارن با خانوادش نقش بازی میکنن یک سال و نیمه عقدم خانوادش همه پولاشونو گزاشتن خونشونو نوساز کردن قبلش نشسته بود باباش به همه گفته بود مغازمو میفروشم خونه میخرم به فامیلای منم گفته بود ولی نخرید زد زیرش
بعد برگشت گف پول رهن خونه تونو من میدم تا ۳۰۰میلیون رومن حساب کنین بعد افتادن دنبال ما که خونه ببینیم منم گفتم آخه اپل تاریخ عروسی مشخص بشه بعد دیگه گفتن نه بزارین اول خیالمون از خونه راحت شده بعد
گفتم نه اونام گفتن نه شما میترسین عروسی نگیریم ولی خیالتون راحت میگیریم اصرار کردن و خونه رهن کردن شوهرم ماشینشو فروخته بود بعد باباش زد زیرش گف پول وگزاشتم بانک سود میاد تو از پول ماشین بده من میدم بهتون گذشت و گذشت الان یک ماهه از روش میگذره باباش زده زیرش و پول و نمیده منم هربار به شوهرم میگم پس کو پس کی ماشین میخری همش میگه گفته میدم اصلا هم نمیخاد باور کنه باباش بازیش میده اصلا خبری نیس بعد باباش برگشت گف یه روز بیاییم خونتون تاریخ عروسی رو مشخص کنیم منم گفتم شامتشریف بیارین هر وقت خواستید بیایین از اون روز به بعد هیچ خبری نیس نه میان نه حرفی از عروسی هست منم سرویس چوبم رفته خونه و از یک هفته پیش توخونه قعر کردم با شوهرم گفتم بسه دیگه هر حرفی میزنین میزنین زیرش فک مردین خیلی زرنگین من بقیه وسایلمو نمیارم تا تاریخ و رزرو تالار اینا و الان یکهفتس حرف نمیزنم باهاش به اونم پیام دادم گفتم نوبت شماست به حرفاتون عمل کنین خبری نیست نه از اون نه از خانوادش بماند که مادر شوهرم همش شوهرمو یاد میده سر جهیزیه هی میگه فلان چیز خریدی کاش فلان چیزم بخری در خالی که خودشون از هر چیزی چرت ترینشو خریدن حالا تازه مادرشوهرموسایل خونه اشو تازه میکنه لباسشویی میخره یخچال میخره مبلاشو خریده یه دست دیگه و از من انتظار دارن عروسی نگیرم و اگر عروسی نگیرن من جدا میشم
خیلی ناراحتم خیلی حالم بده😭