2821
2789
وای خدااا😅😅

😂😂😂خیلی سم بود

دیروز رفتیم لوکیشن سریال تاسیان...همون جایی که شیرین و امیر نشسته بودن...دیروز مثل همه ی روزهای قبلی کسل بودم...اگه هم رفتم بعنوان خدافظی با سعیده بود که چند روز دیگه از رشت برمیگرده به دانشگاهشون...اون دو نفر رفتن از هم عکس بگیرن...اون قدر رفتن که دیگه نمیدیدمشون...دراز کشیده بودم روی پارچه بدون گوشی(آنتن نداره اونجا)...صدای سوختن چوب و بوی آتیش میومد و صدای پرنده ها...هوا خوب بود...نه سرد نه گرم...زیر سایه ی درخت دراز کشیده بودم و دوتا سگ که با غذاهایی که بهشون داده بودم حسابی نمک گیرشون کرده بودم و از کنارم جم نمیخوردن دو طرف دراز کشیده بودن...آفتاب،چایی،تنهایی،بوی سوختن چوب،منظره ی آب و اسب روبه روم،صدای پرنده ها...فقط تو نبودی...کاش تو هم بودی...کاش هیشکی نبود ولی تو بودی...کاش هیشکی نباشه ولی تو باشی...کاش جای همه تو باشی،علاوه بر اینکه همیشه توی قلبمی کاش حضور فیزیکیت رو هم همیشه کنار خودم داشتم...💙

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

😂😂😂😂😂😂

نه تنها میشناختمش بلکه رزومه ی هفت جدشو دارم

و صبحا مثل اسکلا زنگ میزدم برا دانشگاه بیدارش میکردم 

دیروز رفتیم لوکیشن سریال تاسیان...همون جایی که شیرین و امیر نشسته بودن...دیروز مثل همه ی روزهای قبلی کسل بودم...اگه هم رفتم بعنوان خدافظی با سعیده بود که چند روز دیگه از رشت برمیگرده به دانشگاهشون...اون دو نفر رفتن از هم عکس بگیرن...اون قدر رفتن که دیگه نمیدیدمشون...دراز کشیده بودم روی پارچه بدون گوشی(آنتن نداره اونجا)...صدای سوختن چوب و بوی آتیش میومد و صدای پرنده ها...هوا خوب بود...نه سرد نه گرم...زیر سایه ی درخت دراز کشیده بودم و دوتا سگ که با غذاهایی که بهشون داده بودم حسابی نمک گیرشون کرده بودم و از کنارم جم نمیخوردن دو طرف دراز کشیده بودن...آفتاب،چایی،تنهایی،بوی سوختن چوب،منظره ی آب و اسب روبه روم،صدای پرنده ها...فقط تو نبودی...کاش تو هم بودی...کاش هیشکی نبود ولی تو بودی...کاش هیشکی نباشه ولی تو باشی...کاش جای همه تو باشی،علاوه بر اینکه همیشه توی قلبمی کاش حضور فیزیکیت رو هم همیشه کنار خودم داشتم...💙

همون لاابالیرو؟

اره 🥲😂

دیروز رفتیم لوکیشن سریال تاسیان...همون جایی که شیرین و امیر نشسته بودن...دیروز مثل همه ی روزهای قبلی کسل بودم...اگه هم رفتم بعنوان خدافظی با سعیده بود که چند روز دیگه از رشت برمیگرده به دانشگاهشون...اون دو نفر رفتن از هم عکس بگیرن...اون قدر رفتن که دیگه نمیدیدمشون...دراز کشیده بودم روی پارچه بدون گوشی(آنتن نداره اونجا)...صدای سوختن چوب و بوی آتیش میومد و صدای پرنده ها...هوا خوب بود...نه سرد نه گرم...زیر سایه ی درخت دراز کشیده بودم و دوتا سگ که با غذاهایی که بهشون داده بودم حسابی نمک گیرشون کرده بودم و از کنارم جم نمیخوردن دو طرف دراز کشیده بودن...آفتاب،چایی،تنهایی،بوی سوختن چوب،منظره ی آب و اسب روبه روم،صدای پرنده ها...فقط تو نبودی...کاش تو هم بودی...کاش هیشکی نبود ولی تو بودی...کاش هیشکی نباشه ولی تو باشی...کاش جای همه تو باشی،علاوه بر اینکه همیشه توی قلبمی کاش حضور فیزیکیت رو هم همیشه کنار خودم داشتم...💙

حالا چرا کات کردی باهاش

چون..... چیز میخواست

دیروز رفتیم لوکیشن سریال تاسیان...همون جایی که شیرین و امیر نشسته بودن...دیروز مثل همه ی روزهای قبلی کسل بودم...اگه هم رفتم بعنوان خدافظی با سعیده بود که چند روز دیگه از رشت برمیگرده به دانشگاهشون...اون دو نفر رفتن از هم عکس بگیرن...اون قدر رفتن که دیگه نمیدیدمشون...دراز کشیده بودم روی پارچه بدون گوشی(آنتن نداره اونجا)...صدای سوختن چوب و بوی آتیش میومد و صدای پرنده ها...هوا خوب بود...نه سرد نه گرم...زیر سایه ی درخت دراز کشیده بودم و دوتا سگ که با غذاهایی که بهشون داده بودم حسابی نمک گیرشون کرده بودم و از کنارم جم نمیخوردن دو طرف دراز کشیده بودن...آفتاب،چایی،تنهایی،بوی سوختن چوب،منظره ی آب و اسب روبه روم،صدای پرنده ها...فقط تو نبودی...کاش تو هم بودی...کاش هیشکی نبود ولی تو بودی...کاش هیشکی نباشه ولی تو باشی...کاش جای همه تو باشی،علاوه بر اینکه همیشه توی قلبمی کاش حضور فیزیکیت رو هم همیشه کنار خودم داشتم...💙

پس همون لاابلی که بابات میگفت هسته

اره بابا واقعا بود ولی خب پسر با معرفتیه

دیروز رفتیم لوکیشن سریال تاسیان...همون جایی که شیرین و امیر نشسته بودن...دیروز مثل همه ی روزهای قبلی کسل بودم...اگه هم رفتم بعنوان خدافظی با سعیده بود که چند روز دیگه از رشت برمیگرده به دانشگاهشون...اون دو نفر رفتن از هم عکس بگیرن...اون قدر رفتن که دیگه نمیدیدمشون...دراز کشیده بودم روی پارچه بدون گوشی(آنتن نداره اونجا)...صدای سوختن چوب و بوی آتیش میومد و صدای پرنده ها...هوا خوب بود...نه سرد نه گرم...زیر سایه ی درخت دراز کشیده بودم و دوتا سگ که با غذاهایی که بهشون داده بودم حسابی نمک گیرشون کرده بودم و از کنارم جم نمیخوردن دو طرف دراز کشیده بودن...آفتاب،چایی،تنهایی،بوی سوختن چوب،منظره ی آب و اسب روبه روم،صدای پرنده ها...فقط تو نبودی...کاش تو هم بودی...کاش هیشکی نبود ولی تو بودی...کاش هیشکی نباشه ولی تو باشی...کاش جای همه تو باشی،علاوه بر اینکه همیشه توی قلبمی کاش حضور فیزیکیت رو هم همیشه کنار خودم داشتم...💙

2825
2823
2791
2779
2792