۲۰ سالمه کلاس خیاطی میرم و تازگیام دانشگاه...منظورم اینه که طبیعتا باید هدف داشته باشم ولی امیدی به اینده ندارم
احساس عقب موندگی میکنم نسبت به همسنام
اونا همه شیک پوش و شاد و سرزنده..با دوستاشون میرن کافه و رستوران و پارک ولی من تنها و گوشه گیر میشینم تو اتاق و باگوشی ور میرم حتی یه دونه دوستم ندارمذ..حالا نگین این ظاهر زندگیشونه اره ظاهر زندگیشونه ولی من حتی همین ظاهرو هم ندارم..ینی هرکی منو ببینه افسردگی رو از تو صورتم تشخیص میده اصلا این افسردگی منو به همه چیز بدبین کرده شدم یه ادم صفرو صدی ینی اگه یه نفر کوچکترین حرفی بزنه که خوشم نیاد درحد مرگ از طرف متنفم میشم و برعکس...
کلا من کلکسیون مشکلات روحی و روانی هستم عزت نفس داغون اعتماد بنفس داغون تر از قیافم متنفرم از هیکلم بیشتر از پدرمدرم و شرایطی که برام به وجود اوردن بیشتر
اصلا دیگه خوشم نمیاد باهاشون برم بیرون چون باید خودمو بقچه پیچ کنم اگه یه ذره موهام بیوفتن بیرون همش بهم چس غره میرن
چه حرفا که از بابام نشنیدم چه چیزا که نگفتن بهم
اصلا هرچی فک میکنم هیچ نقطه ی مثبتی تو زندگبم نمیبینم هیچی به معنای واقعی
یکی میبینی فن بیان خوبی داره یکی قیافش خوبه یکی هیکلش یکی سرکاره دستش تو جیب خودشه یکی خانواده ی خوبی داره یکی افسردگی نداره ولی منه بدبخت یه دونشم ندارم حتی اختیار پوششمو هم ندارم..ناگفته نماند نامزدم دارم خیر سرم.نمیدونم چرا مونده بامن اصلا....از ته دلم میخوام خدا من امشب ببره پیش خودش وگرنه خودم کارخودمو تموم میکنم...