من ۷۰ سالمه روی ایون خونه روی صندلی که احتمالا با صندلی های دیگه فرق داره و من روش راحتترم لم دادمو دارم به حیاط نگاه میکنم چشمام اینجاست دلم فکرم جای دیگه
تو خونم... بچه ی کوچیکم خواب داره باید رو پاش کنم وسطیه دوسالشه لج کرده بیاد روپام تنهام نمیدونم چیکار کنم خونه بهم ریختس پسر اولیم داره کاغذارو با قیچی پاره میکنه میدونم هر چی بگم حالیش نیست پس میزارم به حال خودش باشه باید زودتر غذای نیمه کاررو اماده کنم ...
موفق شدم اوضاع رو کنترل کنم به کوچیکه تو بغلم شیر میدم وسطیرو هم رو پا کردم حواسم هم هست پاش نخوره به بچه ی تو بغلم .....
....بچه هام خوابیدن نصفه شبه خوابم نمیبره با اینکه از صبح ساعت ۶ بیدارم، شبشم چند باری بیدار شدم به بچه شیر دادم با این حال خوابم نمیبره....... یعنی کدومشون وقتی بزرگ شن احتراممو نگه میدارن حواسشون بهم هست؟تنهام میزارن؟ اوضاع مملکت چی میشه جنگ نشه یوقت صدای بمب نشنون بچه هام قحطی نیاد گشنه بمونن... بالاخره ماشینی که دلم میخواد و میخریم؟وام جور میشه ؟ اوف چقدر فکر میکنی دختر الان تقریبا یک ماهه ارایشگاه نرفتی حتما چند سال دیگه پوستت چروک میشه غصه عالمتو بر میداره حتی بچت یکسالشم بشه دماغتو عمل کنی دیگه بدرد نمیخوره باید تو دهه ی ۲۰ عمل میکردی نه الان که چشم بهم بزنی چهل سالگیت میاد ....
همه ی اینا تو صدم ثانیه از مغزم میگذره یک تکونی به خودم میدم پام درد میکنه شبیه دری شده که لولاش به روغن کار نیاز داره انگاری دارم خشک میشم یکمی الزایمر گرفتم ولی امشب فرق داره چون کار خاصی نداشتم خونه هم که همیشه ی خدا تمیزه کی هست که بهمش بریزه گاهی از دیوار صدا در میاد از خونه ی من نه...... خلاصه چون کاری نداشتم از صبح غذارو اماده کردم برنجم الان دم دادم یکمی برام سخت شده در همین حد کار کردن ولی منتظرم دم غروب بشه زنگ خونرو بزنن دوباره بیان خونه صدا بگیره همه جا بچه ها بهم بریزن همه جارو دلم، جانم روشن میشه از دیدنشون بچه هاشونو میبینم یاد بچگی خودشون میفتم ماهی یبار ی شب میان اینجا من تقریبا تمام ماهو منتظر همچین شبیم همه بیان ارامشم برگرده