خلاصه میگم ک اذیت نشین فقط بگم ک هنگم😐😐😐😐😐
امروز ظهر ناهار خوردیم شوهرم گف مامانم گفته کاردارم بیا ابنجا زنتم بیار براشام هم بایددبمونید هی همش خونه پدر اونین یبارم اینجا باشید
بماند ک منم ب همسرم گفتم ما زیادهم میزیم اونجا این چ حرفی بود زده اما این هیچ چون لابد دوس داشته اونجاباشیم اینو ب شوخی گفته کلادرگیرش نشدم اصلا
اقا رفتیم اونجا حرفواینا ساعت شیش عصرشد شوهرم اومد داخل گف یچی درس کنین گشنمه
منم دیگ هچ نگفتم گفتم مادرشوهرم درس میکنه چون کلا رو نمیده ک بریم اشپزخونه وگرنه ازخدامم هس درس کنم دبدم ریلکس نشسته هیچ نمیکنه
ساعت شد هشت شوهرم اومد گف گشنمه پ هیچ درس نکردین؟؟؟؟دیدم مادرش گف ولا زنتو گفتم درس کنه تنبلی کرد😐😐😐😐
بااینکه بهش گفتم چی بذاریم؟گف حالا یچی میذارم
بعد اینم بگم ظهررک رفتیم خونشون گف چرا نمیاین زیاد یچی دور هم میخوریمو اینا
اخرشم شوهرم نون پنیر سبزی خورد😐😐😐😐😐من نخوردم هیچی😐😐😐دیدم ی لیوان شیرموز دراورد گف بده شوهرت گفتم الان ب خودمم میده دیدم نداد خودشم ی لیوان خورد😐😐😐😐😐😂😂😂اصلا نمیدونم عصبی باشم یا بخندم😐😐😐😐
بخدا هنگممم اما هچ هم ب شوهرم نگفتم چون شوهرم اول اینکه تقصیری نداره دوم اینکه ب قدری معذب بود خدا میدونه هی میگف پاشیم بریم زستوران؟یا میگف لابد مامانم حالش خوب نبوده یجوررمیگف ک ناراحت نشم نخاستم دلشو بشکنم چون هروق میریم خونه بابام اینا بخدا مامانم یجور پذیرایی میکنه انگار غریبیم حتی اگ هرروز بریم اما مادرشوهرم اینجوریه بار اولشم نیست
بچه ها واقعا هنگم بدون شام اومدم خونه😂😂😐😐