چون ازدواج مون واسطه ای بود و واسطه از طرف من بود خیلی زجرم کشیدم بابتش علنا انگار من رفتم خواستگاری اون خواستگارم داشتم بهش جواب رد دادم وبا شوهرم ازدواج کردم و من بیشتر تلاش کردم تا باهاش ازدواج کنم چون عاشقش شدم دلم نمیخواست با کسه دیگه ازدواج کنه که باعث شد بعد عقدمون کلی زجرم داد کلی فحشم داد کلی عذاب کشیدم چون خیلی وابسته خانوادشه کلی دخالتشون میده ومطمئنم اصلا دوستم نداره ولی من دوسش دارم خانوادشم کلی اذیتم میکنن همش ازم ایراد میگیرن همش باید درحال راضی نگه داشته نشونم خیلی پشیمونم همش درحال تلاشم که عشقمو بهش ثابت کنم تا متوجه بشه اونم بهش عشق بده وو پشتم باشه چون همیشه پشت خانوادشه الانم ماموریته به نظرتون بهش توجه کنم زنگ واینا چون هرچقدم تلاش کردم که متوجه عشقم بشه نمیشه فقط فکر خانوادشه به نظرتون چیکار کنم
چرا خودتونو بی ارزش میکنید مگه چی کم داری اخه لیاقتت کسیه که بخوادت نه اینکه به زور ازدواج کنی باهاش عزیزم چند سالتونه هردو؟ چند ساله ازدواج کردی؟ ممکنه عوض بشه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ببین شوهرت روبی مسئولیت نشون نده بهرحال ایشون خواسته که با شما ازدواج کنه و باید این مسئولیت روبپذیره نه اینکه شما مدام فکر کنی چون واسطه از سمتت بوده پس رفتارش به این خاطر این شکلیه