چند ماه پیش خواستگاری دختر خانمی رفتم چند جلسه با هم صحبت کردیم و از ایشون خوشم اومد و ایشون هم از بنده خوششون اومد ولی خانوادم مخالف بودند و اینکه تازه درسم تموم شده و از ماه دیگه سرباز میشم به صورت امریه کار در کنار درسم انجام میدادم که همون موقعی که موقع تصمیم نهایی برای قبل اینکه ازدواج رسمی بشه کارم را از دست دادم و از لحاظ روحی بهم ریختم و به خاطر این دو دلیل گفتم کمی بهم فرصت بدن ولی بعد یه ماه و نیم که گذشته نه میتونم فراموش کنم دلبسته شدم از طرفی برای اینکه منبع درآمدی که قرار بود در کنار سربازی داشته باشم را از دست دادم از وضعیت بد اقتصادی هم میترسم بد جوری بین عقل و دلم گیر کردم که کلا بیخیال بشم و تمومش کنم یا دوباره برا کار در کنار سربازی تلاش کنم (خونه ندارم فقط در کنار درس یه ماشین تونستم بخرم و یه مقدار خیلی کم طلا خانواده هم نهایت در حد هزینه مراسم عقد یا عروسی بتونند کمکم کنند) دختر خانم شرایطم را قبول کرده ولی خودم میترسم با این وضعیت جامعه نتونم و اونم اذیت بشه
ولی اگه یه روزم من بخشیدمت،تو خودتو به خاطر شبایی که من با گریه خوابیدم،به خاطر همه دردهام،حال بدم،تنهایی هام،آوارگی هام،سرزنش های بقیه،آرامبخش های پی درپی،موهای سفیدم،قلب دردهام نبخش 🖤
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.