تا اینکه یروز یکی از آشناها گف دوستت به من پیام داده اسمش ملیکا باهات کار واجب داشت منم فکر کردم واقعا دوستمه رفتم دیدم یه دختر ویس داده سلام عزیزم خوبی کارت داشتم بعد صدا اصن برام آشنا نبود بهش پیام دادم شما یهو نوشت خودتی؟ گفتم آره گفت ویس بده ویس دادم یهو دیدم خودشو معرفی کرد رلم بود داده بود ابجیش ویس بده بعد با هم حرف زدیم و من خب بعد دو سال احساس غریبی میکردم بعد چند روز بالاخره دوباره بهم آب شد و گرم گرفتم ولی هنوز استرس پدرم تو جونم مونده بود با رلم خیلی حالم خوب بود دوباره همه چی قشنگ شد تا اینکه قرار شد برای اولین بار از نزدیک ببینمش اونم اندازه یک ربع یواشکی تو یه مکان عمومی چون خانوادم نمیزاشتن تنها بیرون برم خلاصه دیدمش و بغلش کردم 🥲 بعد بغل کردن و دیدنش تازه فهمیدم من قبل از این عاشق نبودم تازه عاشق شدم تا سه روز بعد قرار هنوز تو فکر اون روز بودیم و هی اون روز و مرور میکردیم و برای هم دستبند گرفته بودیم روز ها گذشت با اینکه خانواده ها خیلی اذیت میکردن و خیلی محدود بودیم ولی باز تحمل میکردیم به امید روزی که همه چی درست شده کم کم اون به خانوادش گف من گفتم به همه جز پدرم هر سه ماه یه بار با زور تایم یک ساعته همو میدیدیم اون خیلی مهربون بود چون شرایطم اینجور بود ک نمیتونستم برم بیرون خودش برام میخرید با پیک میفرستاد عیدا مانتو عیدی سرد میشد پالتو خلاصه منو هی بیشتر دیوونه خودش میکرد با اینکه شرایط من اینجوری بود معرفت داشت 🥲 و اینم بگم ک مادرمم بخاطر ترس از پدرم به شدت مخالف بود و همش باهام بحث میکرد خلاصه همه این روزا رو با بدبختی و کلی استرس گذروندیم و که یروز بهش گیر دادم بیا دعا بگیریم من از این شرایط در بیام بتونم بیشتر ببینمت و بابام به این ازدواج راضی شه.... ادامه تاپیک بعدی