دارم میترکم امروز تولد پسرم بود همه چی خوب بودا رفتیم کیک گرفتیم یکم چرخیدیم بیرون اومدیم خونه شام خوردیم بعد ک میخاستیم شروع کنیم تولد رو من گفتم عکس بگیرم ی چندتا گرفتم بعدش یهو همه چی بهم ریخت دخترم گریه کرد من ک من فوت نکردم شمع رو داداش فوت کرد بروشنش کردم ک اونم فوت کنه هعی تکرار کرد ن گذاشت از پسرم عکس بگیرم ن هیچی منم عصبی شدم وخودمم نشستم گریه کردم هرچند بعدش خوب شدیم ولی خیلی ناراحتم ک پسرم گریه کرد امروز اونم بخاطر من انقدر عذاب وجدان دارم ک حد نداره