اومد گفت داشتم موهامو با سشوار خشک میکردم انقد فکرم مشغول بود به جای اینکه مثلا دکمه رو بزنم خاموش شه یه طور دیگه داشتم خاموش میکردم و خاموش نمیشد
منم گفتم عیب نداره پیش میاد بعد رفت تو اتاق ادای منو در آورد و گفت اوج همدردیت اینه و فلان .. اونم شاید خیلی جدی نبود حرفش منم با لحنی ک مثل خنده و بد نبود گفتم چی بگم خب بگم مریض روانی بعد دیگه انقد ناراحت شد ک اره همون روانی من نباید اصن حرف بزنم منم گفتم خب وقتی یه چیز کوچیکه چرا من وانمود کنم ک بزرگه و .. هیچی دیگه رفت تو قهر فک کنم