من و مامانم آدمای اونقدر اجتماعی نیستیم،مامانم همیشه میگه یه دوست درست حسابی تو زندگیش نداره باهاش بگرده بره بیرون میگه ما خار داریم کسی سمتمون نمیاد
منم همینم الان که دانشجو ام رفتم کلاس همه باهم بگوبخند من اون وسط کسی سمتمم نمیاد🗿
علت این که دیگه هم سمت کسی نمیرم چون همیشه ی خدا حس میکنم اویزونم یعنی دو سه باریم تلاش کردم انگار که اضافه ام
تو اکیپ و رفاقتای قبلی هم همیشه تنها بودم چون حرف میزدم کسی حرفم براش مهم نبود
میمیردمم کسی باخبر نمیشد
۶ ساله تنها میرم بیرون :)
یعنی به چشم دیدم ۴ـ۵ سال پای رفاقت موندم موقعی که نا به حق دعوا شد طرف جای این که ازم دفاع کنه فاصله گرفت و قضاوتم کرد،یا ۷ سال پای رفاقت دیگه موندم طرف میگفت دلم سوخت نگهت داشتم
همشونم همیشه گفتن اروم و خوش اخلاقی
نمیدونم چی میخوان دیگه😐
فک کنم مامانم راست میگفت خار داریم
فقط خدا و خانواده واسم مونده
راهکار بدید چیکار کردید