2777
2789
عنوان

خیلی خسته ام

42 بازدید | 1 پست

۱۱ ساله ازدواج کردم تو ۱۶ سالگی پسرداییم بود و ۹ سال ازم بزرگتر ،نمیگم عاشقهم بودیم چون نبودیم و سنتی ازدواج کردیم نمیگمم ازش بدم میومد که اگه اونجوری بود الان زنش نبودم، ۳سال تو عقد بودیم ولی هیچوقت تو این ۳ سال خوش نبودیم نه که دعوا باشه نه ،هیچوقت دعوا نکردیم باهم ولی اون از اول بفکر زندگی بود خیلی زیاد همیشه میگفت اول باید پایه های زندگی رو ساخت بعدا وفت واسه سفر و ‌‌‌...هست و واقعا هم نه پول داشتیم و نه ماشین و هنوز هم که هنوزه سفر دوتایی نرفتیم ،شبانه روز کار کرد منم ولخرجی نمی‌کردم چندبار تغییرشغل داد و موفق شد خونهی بزرگ خریدیم ماشین خوب خریدیم دوتا بچه ۶ سالهو ۲ ساله داریم ولی هیچوقت نفهمیدم واقعا دوستم داره یا نه نفهمیدم واقعا از قیافه ام خوشش میاد یا نه ،چون اهل محبت کلامی نیست ،میگه من تو عمل نشون میدم ،دوبار زایمان کردم تو هیچکدوم برام گل نخرید اوایل خیلی میگفتم ،الان دیگه نه ،همیشه تو دلم یک سفر دو نفره مونده همیشه هرجا خاست بره با کل فامیل رفت منم چیزی نگفتم چون اون موقعها ماشین نداشتیم ،ناشکری نمیکنم ولی خیلی خستتتتتم ،الان هم مدام سرکاره و من مسئولیت دوتابچه رو تنهایی به دوش میکشم ولی هیچوقت درکم نمیکنه که منم خستم که منم مریض میشم ،الان دیگه نه دلم سفر دوتایی میخاد نه حتی خلوت شاید بخاطر خستگیهای زیاده ،چون هیچ کمکی ندارم کار خونه و بچه و ‌... همه با خودمه، الان دیگه واقعا واسم فرقی ندارره با کی و کجا برم ،الان پایههای زندگی اوکیه خونه ی ۲۰۰ متری تو بالاشهر ماشین اتومات درسته بدهی داریم ولی کمکم میدیم ولی حال دلم خوب نیست شاید ناشکرم نمیدونم چه مرگمه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز