دارم با گریه تایپ میکنم
هیچوقت تو زندگی دلم خوش نبود از وقتی به دنیا اومدم مشکل قلبی داشتم تا همین حالا حتی نمیتونم یه ورزش ساده انجام بدم
تو زندگیم دوست و رفیق نداشتم نفهمیدم کافه چیه خیابون گردی چیه قرار با رفیقا چیه نتونستم مثل دخترای عادی باشم
اومدم ازدواج کنم طرف ۳ سال بازیم داد بعدشم بدون دلیل ترکم کرد بماند که چه بلاهایی سرم اومد خودکشی و قرص اعصاب و فشار عصبی که سرمه
بار دوم عاشق شدم بهترین سال زندگیم ۱۴۰۲ بود چه لحظه های شیرینی با رضای عزیزم داشتم منو از افسردگی نجات داد فرستادم دانشگاه مثل کوه پشتم بود بهترین رفیقم بود اما اونم دو هفته پیش شب تولدش چپ کرد مهره گردنش شکست الانم پاهاش حس نداره تو جا افتاده بماند که رفتم بالای سرش چه صحنه هایی دیدم...بی کس و تنها افتادم گوشه خونه روم نمیشه بهش سر بزنم چون خونشون بشدت شلوغه
حالم بده میخوام خودمو خلاص کنم دیگه تصمیمم قطعیه حوصله نصیحت ندارم دیگه خسته شدم آرامش میخوام...🖤