خودم خیلی سختی کشیدم
خونوادم خوب بودن اما وضعیت مالی خوبی نداشتیم
حالا که ازدواج کردم مادرشوهرم یه روز خوش نشونم نمیده با اینکه تو نامزدی خوب بود
یکاری کرده که خودم و خونوادم از چشم شوهرم افتادیم
خونوادم شیش ماهه خونه من نیومدن و من هر هفته یه ساعت میرم با اینکه دلم برای خواهر و برادرم لک میزنه
پنج ماه بعد ازدواج سره بچه دار شدن دعوا شد که اگه باردار نشم برای شوهرم زن دیگ میگیره
سره یه سفر دعوا شد و باعث شد از ماشین پرت بشم
سره همه چی دعوا راه مینداخت
تازه حامله بودم کلی کار میکردم و افتاده بودم به خونریزی
انقد استرس داد که بخاطر تپش قلب بستری شدم و تنها موندم بیمارستان
حالاعم که هفت ماهمه و نمیتونم خم بشم میگه چرا حیاطو جارو نمیزنی و دیروز سره همین بیخودی تف کرد صورتم و کلی حرف بارم کرد
خیلی خستم معلوم نیست چی بشه بهم گفت برا پسرم دعا مینویسم بعد دنیا اومدن بچه طلاقت بده
شماعم بگین
این بخشیش بود و حوصلم زیاد سره جاش نیست برای توضیح فقط توروخدا برام دعا کنید